خرید بک لینک
اصلا نمیدانم این هایی که مینویسم را میتوانم بفرستم در این فضای مجازی که واقعیت زندگی ماست یا نه ؟ کامپیوتر اتاقم اغلب خاموش است من کمتر مینویسم . من نه قصه ای دارم بنویسم و نه حرفی برای زدن دارم . زبان ،دیگر از گفتن عاجز شده و در مغز مختصرم جز یک غصه لاینحل هیچ چیزی برای خلاقیت نمانده است. یک جور فلج فکری.صبح ها چشمانم را میگشایم و کورمال کورمال دستم را میبرم تا موبایل را پیدا کنم و وصلش کنم به جهان. بسته به میل شکم یا زیر شکم مسیولین ممکن است وصل شوم یا معلق بمانم در هوای رخوت خواب . خوابهای که در اثنای آن همه جنگ و گریز و گم شدن و بی عملی و رنج میبینم .اخبار میرسند از سرهای جوان پر شور و محرومی که بردار شدند و از مسئولیتهای سهمگین سرکوبی که ظفرمندانه تقسیم میشوند.دنیا بر سرم خراب میشود . خوشا خواب خوشا مرگ خوشا نبود مطلق.به چهره ها نگاه میکنم . فیلمها باز نمیشوند در دلم مستهجن ترین چیزهایی که این روزها بیشتر یاد گرفته ام به همه چرخه اعصاب خورد کن فیلتر میدهم . بهتر است باز نشوند اگر من صدای ضجه مادر و پدرها را بشنوم اگر ببینم که مامان فهمید اگر بخوانم که رفیقم را کشتند دیگه چطوری تن لش بی غیرتم را از تخت بلند کنم .اینکه من و هم نسلانم از وقتی به این عرصه ظلمانی هستی پا گذاشتیم همیشه خواسته و نخواسته مجرم و گنهکار و بی غیرت و احمق شدیم. این قصه یک نسل است.ما در بچگی مقهور تصمیم نسلهای پیش از خود شدیم و آوار همه آن آرزوهای دور و دراز بر شانه ما فرو افتاد.رویای جامعه برابر و برادر و دین رحمانی و امام سوسیالیست و جامعه زهر مار توحیدی . اینها همه بر شانه های هشت سالگی من فشار آوردند و مغز من را از بچگی با ارزشهای وامانده همه ایده آلهای دست نیافتنی انباشتند.تصور من از زندگی تبدیل

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 دی 1401 ساعت: 18:07

برگشتیم سر خانه اول . سال 88 که در وبلاگها اخبار را پی میگرفتم و چه حالی بود چه حال بدی بود و چه حالهای بدی داریم همیشه ؛ از سر ناچاری تنها منفذ برایم سایت الف بود . بروم آنجا کامنت بنویسم و دلم خنک شود. با ترس و لرز و خیال .منبع مهم خبرم بالاترین بود که به بدبختی بهش وصل میشدم .بعدها یک دسته مجازی دوزاری به بالاترین وصل شدند و سایت الف کامنتها را بسته و باز کرد و بسته تر و بی عقل تر شد. و ما هم در تلاظم مرگ ندا و تفنگت را زمین بگذار گم شدیم .میکرو دو ساله بود که شبها از پنجره اتاق ناهار خوری رو به کوچه مان ، یورش لباس شخصی ها را میدیدم . دسته ای از باقیماندگان و ساکنین پرورشگاه قدیمی محل بودند در جنوب میدان مادر . همانجا که فرح برای افتتاحش آمد و همه وسایل موسیقی را برایشان خریده بودند که فخر سر و همسر شود این پرورشگاه خاص.حالا فحش خواهر و مادر به لب شیشه های مردم را میشکستند و همراه بقیه لباس شخصیهای واکی تاکی به دست و موتور سوار و دوربین به دست مردم را درو میکردند.من از آن اتاقک کوچک که همیشه به خاطرم خواهد ماند مسلط بودم و بالای سرشان قرار داشتم . اتاق مثل یک بالکن بر فراز کوچه بود . یک خانه ساخته شده دهه 30 و 40 بود و از درز پنجره های پوسیده چوبی اش که سعی کرده بودیم با رنگ زدن نو نوارش کنیم میشد صداها را شنید.میترسیدم من را ببینند. حتی میترسیدم فیلم بگیرم . فقط چشمهایم ثبت میکرد و هنوز پشت پلکهای همه ما هستند.صورت ها و نامها و صداها. صداها من را زیرو رور میکنند. صدای ضجه مادر؛ فریاد مرد همراهًِ ندا که میگفت بیشرفها و خون که دوید و رفت توی چشمهایش. بعدها مصاحبه مادرش را دیدم که گفت نه ماه گذشت تا بتوانم فیلم را ببینم . من از تصور این دیدن تنم لرزید.سال 57 بود . من هفت

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 13:58

صفحه بندی